تبليغاتX
ملــیـــتـا

ملــیـــتـا

جانم فدای امام هادی النقی علیه السلام


تازه به‌هوش آمده بود؛ بعد از چند روز

دست بُرد به‌طرف پایش

همه سکوت کردند؛ نبود

خندید

- خوب... آن یکی پایم که هست...

همه زدند زیر گریه



پ.ن: عکس تزئینی است


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط ملــیـــتـا  | 








منتظر، که یکی صنــدلی چــــــرخ‌دارش را بالا بـبرد

گویی مردم می‌ترسند؛

 از جای خالیِ پاهــــایی که
نیستند...








+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط ملــیـــتـا  | 




: بیش‌تر از ده نفر نمی‌تونن برن...

گریه می‌کنند

: آخه گردان رو که نمی‌شه فرستاد توی میدونِ مین...

گریه می‌کنند؛ التماس حتی...



پ.ن: برای معبرهایی از جنسِ انسان. برای بنیان‌گذارانِ عملیاتِ استشهادی؛ در میدانِ مین.





+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط ملــیـــتـا  | 





بعد از خواندنِ خطبه‌ی عقد

گفت: دعا کنید من شهید بشوم

امام به دختر نگـــاه‌ کردند

: دخترم، تو باید صبــور باشی...





پ.ن: برای شهید اصغر به‌فر
پ.ن: برای معصومه‌، که سال‌هاست صبر را تحمّل می‌کند




+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت   توسط ملــیـــتـا  | 






گفت: نگران نباشید؛ فقط یک ترکشِ کوچک خورده.

یک ترکشِ کوچک؛

به قرآنِ جیبی...







+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط ملــیـــتـا  |